گنج

شمارهٔ ۳ - قافله سالار دل

تا گرفتار بدان طره طرار شدمبه دوصد قافله دل، «قافله سالار» شدم
گفته بودم که به خوبان ندهم هرگز دلباز چشمم به تو افتاد و گرفتار شدم
به امید گل روی تو نشستم چندانتا که اندر نظر خلق جهان خار شدم
خرقه من به یکی جام: کسی وام نکردمن از این خرقه تهمت زده بیزار شدم
سرم از زانوی غم راست نگردد چه کنمحال چندی‌ست که سرگرم بدین کار شدم
گاه در کوی خراباتم و گه دیر مغانمن در این عاقبت عمر چه بی‌عار شدم
نرگس اول به عصا تکیه زد آنگه برخاستگفت آن چشم سیه دیدم و بیمار شدم
نقد جان در طلبش صرف نمودم صد شکرراحت از طعنه و سرکوب طلبکار شدم
از کف پیر مغان دوش به هنگام سحربه یکی جرعهٔ می، عارف اسرار شدم