گنج

شمارهٔ ۳۹ - زاهدان ریایی واعظان دروغی!

قافیه: ادی۸ بیت
واعظا گمان کردی داد معرفت دادیگر مقابل عارف ایستادی استادی
پار در سر منبر داده حکم تکفیرمشکر می‌کنم کامروز زان بزرگی افتادی
گر قبالهٔ جنت پیشکش کنی ندهمیک نفس کشیدن را در هوای آزادی
طی راه آزادی نیست کار اسکندرپیر شد در این ره خضر مرد اندر این وادی
از خرابی یک مشت رنج‌بر چه می‌خواهیتا به کی توانی کرد ز این خرابی آبادی
پنجهٔ توانایی گر مدد کند روزیبشکنم من از بازو پنجهٔ ستبدادی
کاش یک «ترر» ز اول، شر بوالبشر می‌کندتا که ریشهٔ آدم از میان برافتادی
نیکنامیِ انسان زندگی پس از مرگ استعارفا به بدنامی خوب امتحان دادی