شمارهٔ ۲۴ - بمیرم یا نمیرم
باز ز ابروی کمان و نوک مژگان زد به تیرمبار الها چارهای کن سخت در چنگش اسیرم
دست از پا پیش شمشیرش خطا کردن نیارمنیستم ز امرش گریزان وز قبولش ناگزیرم
ناوک تیر تو گر صد بار از پستان مادرننگرم بهْ، کرد بایستی دو صد لعنت به شیرم
تا نفس باقیست نام دوست باشد بر زبانمتا که جانی هست نقش یار باشد در ضمیرم
از برای گوشه چشمت ز عالم چشم بستمگر تو ابرو خم کنی از هر دو عالم گوشه گیرم
وعده دادی وقت جان دادن به بالین من آییجانم از هجرت به لب آمد نمیآیی بمیرم
ای جوانان از من ایام جوانی گم شد او راهر کجا دیدید گوییدش که پیری کرد پیرم
سطوت دربار فقرم شد چنان کز روی کرنشقالی شاهان به خاک افتند در پیش حصیرم
در وصالت دلخوشم از زندگی چون خضر لیکنمیکشد هجرت نمیدانم بمیرم یا نمیرم
زندگی از قدر من کاهید قدرم کس ندانددانی آن وقتی که در عالم نبیند کس نظیرم
گر نکردم خدمت، این دانم، خیانت هم نکردمشکر ایزد را که عارف نی وکیلم نی وزیرم