شمارهٔ ۲۳ - عهد با جانان!
من این جانی که دارم عهد با جانان خود کردمکه گر پایش نریزم دشمنی با جان خود کردم
غمت بنشسته بر دل برد از من مایه هستیندانستم در آخر دزد را مهمان خود کردم
ز دست بیسر و سامانی خود من ترک سر گفتمبه کوی نیستی فکر سر و سامان خود کردم
ز ناچاری چو راه چاره شد مسدود از هر سوهمین یک فکر بهر درد بیدرمان خود کردم
شدم در انتحار خویش یکدل دل ز جان کندملجاجت با خود و با بخت نافرمان خود کردم
ز بس خون ریختم در دل من از دست غمت آخرنمکنشناس دل را شرمسار خوان خود کردم
گهی بگریستم گه خنده کردم گه به دل شوخینمودم گه ملامت دیدهٔ گریان خود کردم
ز چشم خویش بد دیدم ندیدم بد ز خاموشیشدم خاموش ترک صحبت یاران خود کردم
به کوی عشق سرگردان چو دیدم عقل برقآسافرار ای عاشقان از عقل سرگردان خود کردم
به فقر و نیستی زآن روی خو کردم که یک روزیگدایی را به کوی یار خود عنوان خود کردم
ز طفلی عشق را پروردم و پروردهٔ خود رادر این پیرانهسر عارف بلای جان خود کردم