شمارهٔ ۱۶ - مرا هجرت کشد
مرا هجرت کشد آخر نهانیخوش است آن مرگ از این زندگانی
تنم رنجور و جان بیمار، وقت استاگر رحم آوری بر ناتوانی
به مرغان چمن گویند بر منقفس تنگ است از بیهمزبانی
تو در چاک گریبان صبح داریدرازای شب هجران چه دانی
شکیبایی ز عشق از عقل دور استکجا از گرگ میآید شبانی
برو پند جوانان گوی ناصحکه پیرم کرد عشق در جوانی
سگ کویت مرا پر کرد دنبالچه میخواهد ز یک مشت استخوانی
به جز عارف جفا با کس نکردیتو هم پیداست کز عاجزکُشانی