شمارهٔ ۱۴ - شرمسار دیده
خسته از دست روزگار شدمماندم آنقدر تا ز کار شدم
خون دل آنقدر به دامن ریختکه من از دیده شرمسار شدم
تن و جان خسته بار هجر گرانبه عجب زحمتی دچار شدم
به امید گل رخت چندانماندم ای سرو قد که خوار شدم
نخورد کس شراب عشق که منخوردم این باده و خمار شدم
به سر زلف گو قراری گیرکه ز اندازه بیقرار شدم
دیدمش یک نگاه و جان دادمخوب از این قید رستگار شدم
شب وصل است من به رغم رقیببه خر خویشتن سوار شدم
گفت عارف از این خوشم که دگربا غم یار یار غار شدم