شمارهٔ ۱ - جواب عارف به دوستش آقای م. ر. هزار
بهتر ز کوی یار، دل اندر نظر نداشتیا چون منِ فلکزده جای دگر نداشت
چندین هزار یار گرفتم یک از هزارهمچون «هزار» از دل زارم خبر نداشت
گفتم من آنچه راست، به گوشی اثر نکردکِشتم هر آنچه تخمِ حقیقت، ثمر نداشت
جز قطره خون، که دیده نثار ره تو کرددل در بساط آه دگر در جگر نداشت
یک عمر ریختیم به دل خون و حاصلشاین قطره گشت و هیچ ازین بیشتر نداشت
آنی غم از خرابی بنیان عمر منغفلت نکرد، بیشتر از این هنر نداشت
تا آن دقیقهای که نکرد استخوانم آباز سر هوای عشق وطن دست برنداشت
ز اول قدم، جدا شدم از همرهان، که کسدر این طریق، یک قدم راست، برنداشت
ایران پیر، همچو جوانان دور مابیعفت و خطارَوِش و بدگهر نداشت
ببریده آن درخت، که بودش سرشت تلخبرکنده آن نهال، کِش امّید بر نداشت
امّیدم آنکه طرف نبندد به زندگیهر ناخلف پسر، که نشان از پدر نداشت
دردش به تخم چشم جوانان بد، که فارسچون «زنددخت» دختر نیکوسیر نداشت
وجدان و حس، دو دشمن فولاد پنجهاندآن کس که داشت دشمن از اینان بتر نداشت
سوگند میخورم به حقیقت که در جهانروح بشر، ز روح حقیقت خبر نداشت
از عشق سگ، ملامت عارف مکن که گفتجز این به هرچه دست زدم جز ضرر نداشت