گنج

شمارهٔ ۹۳ - در موعظه و شکایت دهر

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ستست۱۱ بیت
با یکی مردک کناس همی گفتم دیتو چه دانی که ز غبن تو دلم چون خسته‌ست
صنعت و حرفت ما هر دو تو می‌دانی چیستآن چرا تیزرو و این ز چه روی آهسته‌ست
گفت از عیب خود و از هنر ما مشناساینک ما را ز خیار آتش وزنی جست‌ست
کار فرمای دهد رونق کار من و توداند آن کس که دمی با من و تو بنشسته‌ست
کار فرمای مرا پایهٔ من معلومستلاجرم جان من از بند تقاضا رَسته‌ست
باز چون گاو خراس از تو و از پایهٔ توکارفرمای ترا دیده چنان بربسته‌ست
که چنان ظن برد او کانچ تو ترتیب کنیکردهٔ دانم و پرداخته و پیوسته‌ست
یا چنان داند کین عمر عزیز علماهمچو روز و شب جهال متاع رسته‌ست
او چه داند که در آن شیوه چه خون باید خوردکه ترا از سر پندار در آن پی خسته‌ست
انوری هم ز تو بر تست که بر بیخ درختعقل داند که ستم نز تبرست از دستست
غصه خور غصه که خود بر فلک از غصه توتیر انگشت گزیده‌ست و قلم بشکسته‌ست