شمارهٔ ۸۳
به خدایی که بذل جان او راپایهٔ اولین احسانست
کمترین پایه لطف و صنعش راباد نوروز و ابر نیسانست
که مرا در فراق خدمت توزندگانی و مرگ یکسانست
از هر آسانیی که بیتو بودخاطر و طبع من هراسانست
میکشم در فراق سختیهاهجر یاران به گفتن آسانست
دل و جان تا مقیم خوارزمندوای بر تن که در خراسانست
خوشدلی در جهان طمع کردنهم ز سودای طبع انسانست