شمارهٔ ۶۳ - در مدح سلطان اعظم سنجر
دوش خوابی دیدهام گو نیک دیدی نیک بادخواب نه بل حالتی کان از عجایب برترست
خویشتن را دیدمی بر تیغ کوهی گفتییسنگ او لعل و نباتش عود و خاکش عنبرست
ناگهان چشمم سوی گردون فتادی دیدمیمنبری گفتی که ترکیبش ز زر و گوهرست
صورتی روحانی از بالای منبر مینمودگفتیی او آفتابست و سپهرش منبرست
با دل خود گفتم آیا کیست این شخص شریفهاتفی در گوش جانم گفت کان پیغمبرست
در دو زانو آمدم سر پیش و بر هم دستهاراستی باید هنوزم آن تصور در سرست
چون برآمد یک زمان آهسته آمد در سخنبر جهان گفتی که از نطقش نثار شکرست
بعد تحمید خدا این گفت کای صاحبقرانشکر کن کاندر همه جایی خدایت یاورست
بار دیگر گفت کای صاحبقران راضی مباشتا ترا گویند کاندر ملک چون اسکندرست
بازانها کرد کای صاحبقران بر خور ز ملکزآنکه ملکت همچو جان شخص جهان را در خورست
گر سکندر زنده گردد از تواضع هر زمانبا تو این گوید که جاهت را سکندر چاکرست
حق تعالی با سکندر هرگز این احسان نکردخسروا تو دیگری کار تو کار دیگرست
لشکرت را آیت نصر من الله رایت استرایتت را از ملوک و از ملایک لشکرست
بیخ جور از باس تو چون بیخ مرجان آمدستشاخ دین بیعدل تو چون شاخ آهو بیبرست
صیت تو هفتاد کشور زانسوی عالم گرفتتو بدان منگر که عالم هفت یا شش کشورست
هرکه او در نعمتت کفران کند خونش بریززانکه فتوی دادهام کو نیز در من کافرست
بر سر شمشیر تو جز حق نمیراند قضاحکم شمشیر تو حکم ذوالفقار حیدرست
دینم از غرقاب بدعت سر ز رایت برکشیدخسروا رای تو خورشید است و دین نیلوفرست
بر من و تو ختم شد پیغمبری و خسرویاین سخن نزدیک هرکو عقل دارد باورست
چون سخن اینجا رسید الحق مرا در دل گذشتکین کدامین پادشاه عادل دینپرورست
زیور این خطبه هر باری که ای صاحبقرانبر که میبندد که او شایستهٔ این زیورست
گفت بر سلطان دین سنجر که از روی حسابعقد ای صاحبقران چون عقد سلطان سنجرست
شاد باش ای پادشا کز حفظ یزدان تا ابدبر سر تو سایهٔ چترست و نور افسرست
تا موالید جهان را سیزده رکن است اصلزانکه نه علوی پدر وان چار سفلی مادرست
بادی اندر خسروی در شش جهت فرمانرواتا بر اوج آسمان لشکرگه هفت اخترست