شمارهٔ ۴۹۱ - نصیحت
تو اگر شعر نگویی چه کنی خواجه حکیمبیوسیلت نتوانی که بدرها پویی
من اگر شعر نگویم پی کاری گیرمکه خلاصی دهد از جاهلی و بدخویی
من همه شب ورق زرق فرو میشویمتو همه روز رخ آز به خون میشویی
قیمت عمر من و عمر تو یکسان نبودکانچه من جویم از این عمر تو آن کی جویی
باد رنگین بدل عمر که در خانه نهندبوی آن میبرم الحق تو همانا اویی
ضایع از عمر من آنست که شعری گویمحاصل از عمر تو آنست که شعری گویی