گنج

شمارهٔ ۴۸۰

هر آنگه که چون من نیایم نخوانیچنان باشد ایدون که آیم برانی
نخوانی مرا چون نخوانی کسی راکه مدح تو خواند چو او را بخوانی
کرا همسر خویش چون من گزینیکرا همبر خویش چون من نشانی
ندیمی مرا زیبد از بهر آن راکه آداب آن نیک دانم تو دانی
اگر نامه باید نوشتن نویسمبه کلک و بنان دیبهٔ خسروانی
وگر شعر خواهی که گویم بگویمهم از گفتهٔ خود هم از باستانی
وگر نرد و شطرنج خواهی ببازمحریفانه سحر حلال از روانی
وگر هزل خواهی سبک روح باشمنباشد ز من بر تو بیم گرانی
ز مطرب غزل آرزو در نخواهمنگویم فلانی دگر یا همانی
نه چشمم چراگه کند روی ساقینه گوشم بدزدد حدیث نهانی
معربد نباشم که نیکو نباشدکه می را بود جز خرد قهرمانی
یکی کم خورم خوش روم سوی خانهغلامی بود مر مرا رایگانی