گنج

شمارهٔ ۴۷۸ - فتوحی شاعر بفرمودهٔ شاه و وزیر جواب حکیم را گفت

انوری ای سخن تو به سخا ارزانیگر به جانت بخرند اهل سخن ارزانی
در سر حکمت و فطنت ز کرامت عقلیدر تن دانش و رامش به لطافت جانی
حجت حقی و مدروس ز تو باطل شداوحدالدینی و در دهر نداری ثانی
به گرانمایگی و جود روانی و خردوز روان و خرد ار هیچ بود به زانی
گفتی اندر شرف و قدر فزون از ملکمباری اندر طمع و حرص کم از انسانی
غایت همتت ار کردت سلطان سخنآیت کدیه چو ارذال چرامی‌خوانی
پیش خاصان مطلب نام ز حکمت چندینچون خسان در طلب جامه و بند نانی
زاب حکمت چو همی با ملکان ننشینیآتش حرص چرا در دل و جان بنشانی
نفس را باز کن از شهوت نفسانی خویتا دمت در همه احوال بود روحانی
از پس آنکه به یک مهر دو الف ملکیداشت در بلخ ملکشاه به تو ارزانی
وز پس آنکه هزار دگرت داد وزیرقرض آن پیر سرخسی شده ترکستانی
وز پس آنکه ز انعام جلال‌الوزراءبه تو هر سال رسد مهری پانصدگانی
ای به دانایی معروف چرا می‌گوییدر ثنایی که فرستادی از نادانی
طاق بوطالب نعمه‌ست که دارم ز برونوز درون پیرهن بوالحسن عمرانی
چه بخیلی که به چندین رز و چندین نعمتطاقی و پیرهنی کرد همی نتوانی
پانزده سال فزون باشد تا کشته شدستبوالحسن آنکه ز احسانش سخن می‌رانی
پیرهن کهنهٔ او گرت به جایست هنوزپس مخوان پیرهنش گو زره و خفتانی
باقی عمر بس آن پیرهن و طاق تراشاید ار ندهی ابرام و دگر نستانی
کدیه و کفر در اشعار شعارست تراکفر در مدحی و در کدیه همه کفرانی
با قضا و قدر استاخ چرایی تو چنینگر قضا و قدر حکم خدا می‌دانی
مغز فضل و حکم و محض معالی مانندگرز دیوان خود این یک دو ورق گردانی
نعمت آنراست زیادت که همه شکر کندتو نه‌ای از در نعمت که همه کفرانی
صفت کفر به شعر تو در افزود چنانکبق‌بق از فاضلی و طنطنه از خاقانی
بر تو ار چند در انواع سخن تاوان نیستاندرین شعر شکایت ز در تاوانی
گر به فرمان سخنی گفتم مازار از منزانکه کفرست در این حضرت نافرمانی