گنج

شمارهٔ ۴۷۰ - قسمت در توبه و انابه

به خدایی که بازگشت بدوستکه مرا بازگشت نیست به می
مگر از بهر حفظ قوت و بسفارغ از چنگ و نای و بربط و نی
نکنم خدمت و نگویم شعرگر جهان پر شود ز حاتم طی
جز که پیروز شاه عادل راآنکه پیروزیست راتب وی
دگر آن کز دروغ باشم دورفی‌المثل گر بود بادنی شیی
مگر اندر سه گونه حکم نجومچه بود پس کجا بود پس کی
نسگالم نفاق اگرچه جهانپر شدست از سهیل تا به جدی
نه خیانت کنم نه اندیشمانوری باش می‌چه‌گویی هی
خود کند هیچ‌کس که دیده بوداز پس سور مهر ماتم دی
بد نگویم بگو چرا گویمممتلی را بود که افتد قی
چون من از هیچ‌کس نباشم پراخطل آنجا همان بود کاخطی
نام کار دگر همی نبرمکه ندارند عاقلانش پی
که اگر گویم ار نه محفوظ استعرق پاکم چنانکه نور از فی
دزد را نیک داند از کالاپاسبان خلقته بیدی
ره ز نامرد گم شود بر مردورنه پیدا شدست رشد از غی
خوار صحبت مباش تا باشیصاحب صدهزار صاحب ری
قصه کوته شد آن کنم همه عمرچونکه توفیق دادم ایزد حی
که اگر بر کفم نهی پس از آناز ندامت رخم نیارد خوی
گر کنم خیره ارنه خود سوزمگفته‌اند آخرالدواء الکی
این همه گفتم و همی گفتندغضب و شهوت از سلول و ابی
عهده بر کیست این دعاوی راهمتم گفت قد ضمنت علی