گنج

شمارهٔ ۴۶۱ - در مدح فیروزشاه

ای رفته به فرخی و فیروزیباز آمده در ضمان بهروزی
از لالهٔ رمح و سبزهٔ خنجردر باغ مصاف کرده نوروزی
چون تیر نهاده کار عالم رایک ساعته در کمان تو کوزی
تو ناصر دینی و ازین معنییزدان همه نصرتت کند روزی
در حمله درنده‌ای و دوزندهصف می‌دری و جگر همی دوزی
پروانه سمندر ظفر باشدچون مشعلهٔ سنان برافروزی
فرزین بنهی به عرصه رستم راآنجا که به لعب اسب کین توزی
صد شه به پیاده‌ای براندازدآنرا که تو بازیی درآموزی
می‌ساز به اختیار من بندهتا خرمن فتنها همی سوزی
ای روز مخالفانت شب گشتهمی‌خور به مراد دل شبانروزی