گنج

شمارهٔ ۴۳۷ - بزرگی به خانهٔ انوری رفت در تهنیت قدوم او گوید

مرحبا مرحبا درآی درآیاثر خیر اثیر دین خدای
ای زمام قضا گرفته به دستوی محیط فلک سپرده به پای
نه به از خدمت تو آلت جاهنه به از همت تو مکنت جای
از نهیبت ستاره بی‌آراموز رکابت زمانه ناپروای
ای بر افلاک دست کرده به قدروی ز خورشید گوی برده به رای
به سر کوی بوده‌ای که همیبه سجود اندر آمدست سرای
کای فلک با تو پست ره بگذاروی جهان با تو خرد رخ بنمای
به کرم بر زمین من بخرامبه قدم در نهاد من بفزای
منزل ار در خور قدوم تو نیستچه شود ساعتی به فضل به پای
تو همایی به فر و پر فکندبر تر و خشک سایه پر همای
ای کمر بسته پیشت اختر سعداختر من تویی کمر بگشای
کردی آراسته سرای مراهمچنین سال و مه همی آرای
چون رسم زحمتی همی آرمچو رسی خدمتی همی فرمای
تا بود آسمان زمانه‌نوردتا بود اختران فلک‌پیمای
باد عمر تو با زمانه قرینباد قدر تو با فلک همتای