شمارهٔ ۳۸۲ - در شکایت اهل زمان
روبهی میدوید از غم جانروبه دیگرش بدید چنان
گفت خیرست بازگوی خبرگفت خر گیر میکند سلطان
گفت تو خر نیی چه میترسیگفت آری ولیک آدمیان
میندانند و فرق مینکنندخر و روباهشان بود یکسان
زان همی ترسم ای برادر منکه چو خر برنهندمان پالان
خر ز روباه میبنشناسنداینت کون خران و بیخبران