گنج

شمارهٔ ۲۱۰

دوستی در سمر کتابی داشتیک دو صفحه به پیش من برخواند
که فلان شخص در فلان تاریخبه یکی بیت بدره‌ای بفشاند
وان دگر پادشه به یک نکتهعالمی را فراز تخت نشاند
گفتم ای دوست نرهاتست ایناین سخن بر زبان نشاید راند
آخر این قوم عادیان بودندکه خود از نسلشان کسی بنماند