گنج

شمارهٔ ۱۹۴ - انوری در جواب قاضی گوید

افتخار جهان حمیدالدینکه خرد مدح تو همی خواند
دانکه از هیچ روی نتوان گفتکه نداند همی و نتواند
ماند یک چیز آنکه خود نکندگرچه حالی تواند و داند
زانکه بر بی‌نیاز واجب نیستکز پی نفع کس قضا راند
لم در افعال او نیاید از آنکه سبب در میانه بنشاند
غنی مطلق از غرض دورستفعل او کی به فعل ما ماند
هیچ تدبیر نیست جز تسلیمخویشتن بیش از این نرنجاند