شمارهٔ ۱۵۶
خدایگانرا از چشم زخم ملک چه باکچو بخت آتش فتح و سپند میآرد
هنوز ماه ز تایید تو همی تابدهنوز ابر ز انعام تو همی بارد
ز خشکسال حوادث چگونه خشک شودنهال ملک که اقبال جاودان کارد
لگام حکم تو خواهد سر زمانه و بسکه کامش از قبل طاعت تو میخارد
اگرچه همت اعلام تو درین درجه استکه جود او به سؤالی جهان کم انگارد
ز بند حکم تو بیرون شدن به هیچ طریقزمانه مینتواند جهان نمییارد
نه دیر زود ببینی که بار دیگر ملکزمام حکم به دستت چگونه بسپارد
ز روزگار مکن عذر کردهاش قبولکه وام عذر تو جز کردگار نگزارد
ترا خدای چو بر عالم از قضا نگماشتبجای تو دگری واثقم که نگمارد
مباد روزی جز ملک تو جهان که جهانبه روز روشن از آن پس ستاره بشمارد
در این که هستی مردانهوار پایافشارکه بر سر تو فلک موی هم نیازارد
در فرج به همه حال زود بگشایدچو مرد حادثه بر صبر پای بفشارد
ترا هنوز مقامات ملک باز پس استخطاست آنکه همی حاسد تو پندارد
تو آفتاب ملوکی و سایهٔ یزدانتویی که مثل تو خورشید سایه بنگارد
چو آفتاب فلک را غروب نیست هنوزخدای سایهٔ خود را چنین بنگذارد
ز خواب بندهٔ خسرو معبران فالیگرفتهاند که غمهای ملک بگسارد
به خواب دید که در پیش تخت شعری خواندوزان قصیده همین قطعه یاد میآرد