غزل شمارهٔ ۶۲
عشق تو بر هرکه عافیت بهسر آردهر دو جهانش به زیر پای درآرد
عقل که در کوی روزگار نپایدبر سر کوی تو عمرها بهسر آرد
صبر که ساکنترین عالم عشق استزلف تو هر ساعتش به رقص درآرد
با توبه بیشئی صبر درنتوان بستزانکه به یک روزه غم شکم ز بر آرد
بوی تو باد ار شبی برد به طوافیجملهٔ عشاق را ز خاک برآرد
گفتم یارب چه عیشها کنمی منگر ز وصال توام کسی خبر آرد
هجر ترا زین حدیث خنده برافتادگفت که آری چنین بود اگر آرد