گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۲

نگفتی کزین پس کنم سازگاریبه نام ایزد الحق نکو قول یاری
بهانه چه جویی کرانه چه گیریبیا در میان نه به حق هرچه داری
همی گویی انصاف تو بدهم آریتو معروف باشی به انصاف کاری
همه عذر لنگست کز تو بدیدمسر ما نداری بهانه چه آری
به انصاف بشنو چنین راست نایدکه دل می‌ربایی و غم می‌گذاری
غم دل چه گویم تو زین کار دوریبه هرزه چه کوبم در خواستگاری
همان به که این دردسر بازدارمکنم با تو در باقی آن دوستداری