گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۹

عشق بر من سر نخواهد آمدنپا از این گل برنخواهد آمدن
گرچه در هر غم دلم صورت کندکز پی‌اش دیگر نخواهد آمدن
من همی دانم که تا جان در تنستبر دل این غم سر نخواهد آمدن
برنیاید چرخ با خوی بدشصبر دایم برنخواهد آمدن
عمر بیرون شد به درد انتظاروصلش از در درنخواهد آمدن
چون به حسن از ماه بیش آمد به‌جورزاسمان کمتر نخواهد آمدن
گویمش حال من از عشقت بپرسکز منت باور نخواهد آمدن
گویدم جانی کم انگار انوریبی‌تو طوفان برنخواهد آمدن