گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۴

داری خبر که در غمت از خود خبر ندارموز تو به جز غم تو نصیبی دگر ندارم
هستم به خاک‌پای و به جان و سرت به حالیکامروز در غم تو سر پای و سر ندارم
منمای درد هجر از این بیشتر که دانیاز حد گذشت و طاقت ازین بیشتر ندارم
دردا که بر امید وصال تو در فراقتاز من اثر نماند و ز وصلت اثر ندارم
ای جان و دل ببرده و در پرده خوش نشستههان تا ز روی راز نهان پرده برندارم
اشک چو سیم دارم و روی چو زر ازین غمکاندر خور جمال و رخت سیم و زر ندارم
دارم ز غم هزار جگر خون و انوری راشب نیست تا به خون جگر دیده تر ندارم