گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۳

در دستِ غمِ یارِ دلارام بماندمهشیارترین مرغم و در دام بماندم
بردم ندبِ عشق ز خوبانِ جهان مناز دستِ دلِ ساده سرانجام بماندم
یک گام به کامِ دلِ خودکامه نهادمسرگشته همه عمر در آن گام بماندم
آتش زدم اندر دل تا جمله بسوزددل سوخته شد آخر و من خام بماندم
بر بامِ طمع رفتم تا وصل ببینمبشکست قضا پایم و بر بام بماندم
یاران همه رفتند ز ایامِ حوادثافسوس که من در گوِ ایام بماندم