غزل شمارهٔ ۱۹۰
دردا و دریغا که دل از دست بدادمواندر غم و اندیشه و تیمار فتادم
آبی که مرا نزد بزرگان جهان بودخوش خوش همه بر باد غم عشق تو دادم
با وصل تو نابوده هنوزم سر و کاریسر بر خط بیداد و جفای تو نهادم
دل در سخن زرق زراندود تو بستمتا در غم تو خون دل از دیده گشادم
مپسند که با خاک برم درد فراقتچون دست غم عشق تو برداد به بادم
با آنکه نباشی نفسی جز به خلافمهرگز نفسی جز به رضای تو مبادم