غزل شمارهٔ ۱۶۱
هیچ دانی که سرِ صحبتِ ما دارد یارسرِ پیوند چو من باز فرود آرد یار
کاشکی هیچکسی زو خبری میدهدیتا از این واقعه خود هیچ خبر دارد یار؟
تو ببینی که مرا عشوهدهان خنداخندسالها زار بگریاند و بگذارد یار
یارت ار جور کند خود چه کند چون به عتابخون بریزد که همی موی نیازارد یار
انوری جانِ جهان گیر و کم انگار دلیپیشاز آن کت به همین روز کم انگارد یار