گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۷

ز عهد تو بوی وفا می‌نیایدکه از خوی تو جز جفا می‌نیاید
جهانیست حسنت که جز تخم فتنهبر آن آب و خاک و هوا می‌نیاید
مگر بر کجا آمد آسیب هجرتنشان ده بگو بر کجا می‌نیاید
چنان دست بر خون روان کرد چشمتکه یک تیر غمزه‌اش خطا می‌نیاید
بنامیزد از دوستان زمانهیکی با یکی آشنا می‌نیاید
از این پس وفا رسم هرگز میا گوچو در نوبت عشق ما می‌نیاید
خوش آن کم تو گویی برو از پی توکسی می‌نیاید چرا می‌نیاید
غم تو کس تست و هرگز نبینیکه پی در پیم در قفا می‌نیاید
بساز انوری با بلا کز حوادثبر آزادگان جز بلا می‌نیاید