گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۹

آنرا که غمت ز در درآیدمقصود دو عالمش برآید
در پای تو هرکه کشته گردداز کل زمانه بر سر آید
با رنج تو راحت دو عالمدر چشم همی محقر آید
خود گر سخن از وصال گوییکان کیست که در برابر آید
کس نیست که بر بساط عشقتاز صف نعال برتر آید
ماییم و سری و اندکی زرتا عشق ترا چه درخور آید
پس با همه دل بگفته کای مردهرچه آید بر سر و زر آید
گر در همه عمر گویم ای وصلهجرانت ز بام و در درآید
زان تا ز تو برنیایدم کامکار دو جهان به هم برآید
تسلیم کن انوری که این نقشهربار به شکل دیگر آید