غزل شمارهٔ ۱۴
غم عشق تو از غمها نجاتستمرا خاک درت آب حیاتست
نمیجویم نجات از بند عشقتچه بندست آنکه خوشتر از نجاتست
مرا گویند راه عشق مسپرمن و سودای عشق این ترهاتست
ز لعب دو رخت بر نطع خوبیمه اندر چارخانه شاه ماتست
دل و دین میبری و عهد و قولتچو حال و کار دنیا بیثباتست
عنایت بر سر هجرم به آیینهم از جور قدیم و حادثاتست
چنان ترسد دل از هجر تو گوییشب هجران تو روز وفاتست
به جان و دل ز دیوان جمالتامیر عشق را بر من براتست
براتی گر شود راجع چه باشدنه خط مجد دین شمس الکفاتست