گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۸

آن روزگار کو که مرا یار یار بودمن بر کنار از غم و او در کنار بود
روزم به آخر آمد و روزی نزاد نیززان گونه روزگار که آن روزگار بود
امروز نیست هیچ امیدم به کار خویشبدرود دی که کار من امیدوار بود
دایم شمار وصل همی برگرفت دلاین هجر بی‌شمار کجا در شمار بود
با روی چون نگار نگارم هزار شبکارم ز خرمی و خوشی چون نگار بود
واکنون هزاربار شبی با دریغ و دردگویم که یارب آن چه نشاط و چه کار بود