گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۵

هرکه دل بر چون تو دلداری نهدسنگ بر دل بی‌تو بسیاری نهد
وانکه را محنت گلی خواهد شکفتروزگارش این چنین خاری نهد
وانکه جانش همچو دل نبود به کارخویشتن را با تو در کاری نهد
تحفه سازد گه گهم آن دل ظریفآرد و در دست خونخواری نهد
نیک می‌کوشد خدایش یار بادبو که روزی دست بر یاری نهد
عشق گفت این هجر باری کیست و چیستخود کسی بر دل ازو باری نهد
بار پای اندر میان خواهد نهادتا به وصلت روز بازاری نهد
هجر گفت از جانب تو راست شداینت سودا و هوس آری نهد
یار پای اندر میان ننهد ولیکانوری سر در میان باری نهد