غزل شمارهٔ ۱۱۰
عجب عجب که ترا یاد دوستان آمددرآ درآ که ز تو کار ما به جان آمد
مبر مبر خور و خوابم ز داغ هجران بیشمکن مکن که غمت سود و دل زیان آمد
چه میکنی به چه مشغولی و چه میطلبیچه گفتمت چه شنیدی چه در گمان آمد
مزن مزن پس از این در دل آتشم که ز توبیا بیا که بدین خسته دل غمان آمد
چنان که بود گمان رهی به بدعهدیبه عاقبت همه عهد تو همچنان آمد
کرانه کردی از من تو خود ندانستیکه دل ز عشق تو یکباره در میان آمد
مکن تکبر و بهر خدای راست بگویکه تا حدیث منت هیچ بر زبان آمد