گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۲

مرا گر چون تو دلداری نباشدهزاران درد دل باری نباشد
چو تو یا کم ز تو یاری توان جستچه باشد گر ستمکاری نباشد
مرا گویی که در بستان این راهگلی بی‌زحمت خاری نباشد
بود با گرد ران گردن ولیکنبه هرجو سنگ خرواری نباشد
اگرچه پیش یاران گویم از شرمکزو خوش خوی‌تر یاری نباشد
تو خود دانی که از تو بوالعجب‌ترستمکاری دل‌آزاری نباشد
چگونه دست یابد بر تو آن‌کسکش اندر کیسه دیناری نباشد
چو اندر هیچ کاری پاسخ منز گفتار تو خود آری نباشد
اگر فارغ بود سنگین دل توز بخت من عجب کاری نباشد