قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۵ - در مدح سلطان سنجر
ای نهال مملکت از عدل تو بر یافتهوی همای سلطنت از عدل تو پر یافته
در جهانداریت گردون فتنه در سر داشتهوز ملکشاهیت عالم رونق از سر یافته
از مثال تو جهان در نقش الله المعینمایهٔ کافور خشک و عنبر تر یافته
بینهیب روز محشر طالبان آخرتدر جوار صدر تو طوبی و کوثر یافته
از شمر اعجاز تو اسباب دریا ساختهوز عرض اقبال تو آثار جوهر یافته
روضهای خطهٔ اسلام در ایام تواز بهار عدل تو هم زیب و هم فر یافته
شاخهای دوحهٔ انصاف در اقلیم تواز نمای فضل تو هم برگ و هم بر یافته
مدت همنام تو از سعی تیغ و کلک تودر ثبات عمر تو بیروز محشر یافته
پایهٔ تخت ترا هنگام بوسیدن خرداز ورای قلعهٔ نه چرخ برتر یافته
گمرهان آفرینش در شب احداث دهراز فروغ صبح تایید تو رهبر یافته
گاه ضرب و طعن در میدان زبان رمح تورام نطق از گفتن الله اکبر یافته
آسمان را بر زمین در لحظهای اندیشهوارمرکب اندیشه رفتار تو اندر یافته
دیده بر خاک جناب تو به روز بار توجلوگاه از چهرهٔ فغفور و قیصر یافته
از برای چشمهٔ حیوان مدحت جان و عقلوهم را در صحبت عزم سکندر یافته
همچو ابناء هنر از بهر حاجت سال و ماهچرخ را دربان تو چون حله بر در یافته
کیسه از جود تو سلطان و رعیت دوختهبهره از بر تو درویش و توانگر یافته
ناظران علوی و سفلی ز بذل عام توبحر و کان را در فراق گوهر و زر یافته
تا دماغ کاینات از خلق تو مشکین شودخلقت تو در ازل خلق پیمبر یافته
تا همی در بزم گیتی باشد از جنس نباتدر دماغش از دل و جان جام و ساغر یافته
خسروی را نسبت فیروزی از نام تو بادخسروان از خاک درگاه تو افسر یافته