قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۳ - از دوستی قدری ارزن برای فاخته خواسته
ای همای همتت سر بر سپهر افراختهکس چو سیمرغت نظیری در جهان نشناخته
دور بین چون کرکس و خصم افکنی همچون عقابباز هنگام هنر گردن چو باز افراخته
طوطیان نظم کلام و بلبلان زیر نواجز به یاد مجلست نا داده و ننواخته
بخت بیدارت خروسان سحرگهخیز رااز پگهخیزی که هست از چشم صبح انداخته
تا به تاج هدهد و طاوس در کین عدوتنیزهای پر ز دست و تیغهای آخته
قهر شاهین انتقامت اخگر دل در برشچون در امعاء شترمرغ از اسف بگداخته
نیک پی آن بندهات ای بندگانت نیک پیاز تجملها به کف کردست جفتی فاخته
طوق قمری بر قفا خون تذرو اندر دو چشمبا چنین فر و بها دلها ز غم پرداخته
نرد زیب از کبک و تیهو برده پس بیاختیارمانده اندر ششدر حبس قفس ناباخته
هریکی را همچو لقلق مار باید صعوه کرمسوی آب و دانه بینی دایم اندر تاخته
چون حواصل هیچ سیری میندانند از علفوین غلامک وجه بنجشکی ندارد ساخته
مکرمت کن پارهای ارزن فرستش کز شرهچون دو زاغند این دو شهرآشوب کشور تاخته