شمارهٔ ۳
ترک من برگل نقاب از سنبل پرُتاب کردلالهٔ نعمان حجاب لولو خوشاب کرد
رنگ لعل شکرین او مرا بیرنگکردتابزلف عنبرین او مرا در تابکرد
دید در سنجاب و مشک ناب نرمی و خوشیسینه چون سنجاب و زلفین همچو مشک ناب کرد
فتنه را پیش گل خود روی و پیش سنگ و رویسایبان از مشک ناب و پردهٔ سنجابکرد
تا به لشکرگه نمود آن شَکَّر عناب رنگشَکَّر و عناب در بازار لشکر غابکرد
خون دل صافیکند عناب و شکر پس چراسوخته خون دل من شکر و عنابکرد
تاکه از منکرد پنهان آن رخ چون آفتابدرد هجر او رخ من زرد چون مهتابکرد
تا چو آتش کرد رخسار و چو آب از من گریختبستر و بالین من پرآتش و پرآب کرد
چون خیال چشم پرخوابش به چشم من رسیدچشم پرخوابش همهشب چشممن بیخوابکرد
صورت او پیش دل محراب کردم همچنانکبخت فرخ درگه صدر اجل محرابکرد
آفرین باد از فلک خورشید عدل وجود راصدر دنیا احمدبن فضل بن محمود را
چون نگارم خال مشکین بر رخ رنگین زندنقطهها گویی ز عنبر بر گل و نسرین زند
چون ز شرم و خویشتنداری نهد بر هم دو لباز عقیق و لعل گویی قفل بر پروین زند
گر ببیند روی چون دیبای او بازارگانطَعنه اندر شُشتر و بغداد و قسطنطین زند
ور به هند و چین فرستد نسختی از روی خویشآتش اندر جان نقاشان هند و چین زند
بامداد آن لعبت خوش لب ز بهر بوی خوشچون گلاب پارسی بر زلف مشکآگین زند
راست پنداری به دست خویش رضوان در بهشتآب کوثر برکشد بر روی حورالعین زند
از لب شیرین او هرگه که خواهم بوسهایبرفروزد روی و دندان بر لب شیرین زند
گر ملک بر آسمان و عرش یابد بوی اوآسمان را کِلّه بندد عرش را آذین زند
بر امید دیدن او همچو مرغان پر و بالگرد لشکرگاه و درگاه معینالدین زند
تا همی بیند محل حسن خویش و عشق منعار دارد زآنکه لاف از خسرو شیرین زند
آفرین باد از فلک خورشید عدل و جود راصدر دنیا احمدبن فضل بن محمود را
دوش وقت نیمشب پیغام یار آمد مرایا به باغ دل گل شادی به بار آمد مرا
وز پس پیغام نزدیک من آمد یار منیا ز گردون ماه تابان در کنار آمد مرا
راستگفتی از هوا در دام من صیدی فتادیا به کف ناگاه در شاهوار آمد مرا
موی و روی و اشک من سیم و زر و یاقوت بودهر سه از بهر وصال او به کار آمد مرا
رنگ رخسار و لب او چونگل و چون لاله بودفصل تابستان همی فصل بهار آمد مرا
ازگل و از لالهٔ او اندر آن ساعت بهچشمخانه همچون گلستان و لالهزار آمد مرا
بی لب او چون مزاحم سرد بود از باد سرداز لب او شهد و شکّر سازگار آمد مرا
آفرین بر یار باد و آفرین بر وصل یارکاین همه شادی زیار و وصل یار آمد مرا
گرچه وصل او مرا هنگام صبح آمد بسراز دو یاقوتش سه شکّر یادگار آمد مرا
چون جهان را بوی خلد آمد ز باد صبحدمبوی اقبال وزیر شهریار آمد مرا
آفرین باد از فلک خورشید عدل وجود راصدر دنیا احمدبن فضل بن محمود را
آن که بخت او علم بر گنبد گردون کشیدآن که رای او رقم بر طارم میمون کشید
گنجهایی کز سعادت ساخت هر شب آسمانرای او هر روز پیش شاه روزافزون کشید
بر لب دریای اقبالش گهر جوید همیپهلوانی کاو سپاه از ساحل جیحون کشید
گر کشید اسکندر از ظلمت همی یاقوت سرخکلک او بس لولو مکنون زظلمت چون کشید
آب حیوان گشت ظلمت در دوات او مگرکلک او از آب حیوان لولو مکنون کشید
آنکه در مهرش قدم زد نعمت قارون نهادوانکه درکینش نفس زد محنت قارونکشید
در حسود او کشید اخترکمان دشمنیهمچو لیلی کاو کمان قهر در مجنون کشید
او کشید آخر به مردی کینِِ خال از بدسگالکین جمشید آخر از ضحاک اَفریدون کشید
خلق چون یعقوب و عدلش چون لباس یوسف استبوی او از بیت اخزان جمله را بیرونکشید
پیش یزدان در قیامت بر دهد روز جزارنجهاییکاو ز بهر ملک و دین اکنون کشید
آفرین باد از فلک خورشید عدل و جود راصدر دنیا احمد بن فضل بن محمود را
تا معینالدین وزیر خسرو عالم بودعالم از عدلش بهشتی تازه و خرم بود
در پناه دولت او بنده و آزاد راناز و نعمت بیش باشد رنج و محنت کم بود
تا سر او سبز باشد رویها گلگون بودتا دل او شاد باشد جانها بیغم بود
رسم خوب او نظام ملت احمد بودنفس پاک او جمال گوهر آدم بود
خاتم نصرت بود دست محامد را سزاتا که نام و کنیت او نقش آن خاتم بود
چون عدو را خیره بایدکرد موسی کف بودچون ولی را زنده باید کرد عیسی دم بود
تا که باشد مجلس او کعبه ی عز و شرفپا و دست او مقام و چشمه ی زمزم بود
تا سرای ملک را معمار باشد عدل اوفرع آن باشد بلند و اصل آن محکم بود
هر دلی را کاو جراحت کرد تیغ نائباتآن جراحت را ز توقیعات او مرهم بود
کلک او را چون صدف خوان و یمینش را چویمزان که لؤلؤ در صدف باشد صدف در یم بود
آفرین باد از فلک خورشید عدل و جود راصدر دنیا احمدبن فضل بن محمود را
هست چشم حاضران در شرق بر آثار اوهست گوش غایبان در غرب بر اخبار او
خواب امن از دولت بیدار او باشد که هستعالم اندر خواب امن از دولت بیدار او
همچنان کز ابر نیسان تازه گردد بوستانتازه گردد جان ز لفظ و کلک گوهربار او
نعمت قارون شود پالوده با انعام اوپیکر گردون شود فرسوده با پیکار او
گر فساد و خَمر خوردن بود کار دیگراننیست اکنون جز صلاح و ختم کردن کار او
سیرت و رفتار ایشان بود کسر دین و دادجبر آن کسر آمد اکنون سیرت و رفتار او
پشت دین است ار به فضل و هست دولت پشت اویار خلق است او به عدل و هست خالق یار او
مصلحت باشد سپاهی را ز یک تدبیر اومنفعت باشد جهانی را ز یک گفتار او
تا که او را بخت برنا باشد و فرهنگ پیرپیر و برنا را سعادت باشد از دیدار او
هر که بر دل کینه و آزار او صورت کندبشکند بازار خویش از کینه و آزار او
آفرین باد از فلک خورشید عدل وجود راصدر دنیا احمد بن فضل بن محمود را
سیرت او بر سر آزادگی افسر نهادنامهٔ او از شرف هر سروری بر سر نهاد
وز مبارک رای ملک آثار او هر خسرویروی سوی درگه شاه جهان سنجر نهاد
دست همت در جوانمردی به عالم برگشادپای دولت در خداوندی به گردون بر نهاد
عاملان را در ممالک خلعت و منشور دادعالمان را در مساجد کرسی و منبر نهاد
جان پیغمبر بدو شادست کاو از داد و دیندر شریعت سنت و آیین پیغمبر نهاد
کوه را هست از گران سنگی به حلمش نسبتیزین سبب درکوه یزدان معدن گوهر نهاد
وز وقارش عاریت دارد زمین آهستگیدر زمین از بهر آن خورشید کان زر نهاد
فال مدح او رهی از دفتر قرآن گرفتآیه ی رحمت برآمد روی بر دفتر نهاد
مدح او حق است و گردون از پس عهدی درازنیکعهدی کرد تا حقور کف حقور نهاد
در ضمیرم گاه مدح او همه گوهر نشانددر دهانم گاه شُکر او همه شَکّر نهاد
آفرین باد از فلک خورشید عدل و جود راصدر دنیا احمد بن فضل بن محمود را
از معانی لفظ او پیرایهٔ ایام بادوز معالی رای او همسایه ی اجرام باد
قاسم الارزاق کرد اقلام او را کردگارخلق هفت اقلیم را ارزاق از آن اقلام باد
صید صیاد اجل بودند بدخواهان اوپوست بر اندام ایشان بر مثال دام باد
کلک او را از نوشتن یک زمان آرام نیستملک را از کلک بیآرام او آرام باد
دولتِ پیروز او را دهر سرکش نرم بادهمتِ میمون او را چرخ توسن رام باد
نقش کلک مشکبارش زیور ناهید بادنعل اسب بادپایش افسر بهرام باد
تا بود ناکام و کام دشمنی و دوستیدوستان او بهکام و دشمنش ناکام باد
تا که باشد نطق و اوهام ازهمه چیزی فزونعز و جاه او فزون از نطق و از اوهام باد
تا که باشد قبلهٔ اسلامیان بیتالحرامبارگاه فرخ او قبلهٔ اسلام باد
تا که باشد فرخ و پدرام ایام بهارروزگار او سراسر فرخ و پدرام باد
آفرین باد از فلک خورشید عدل و جود راصدر دنیا احمد بن فضل بن محمود را