گنج

شمارهٔ ۱

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)۹۷ بیت
عاشق شدم به ان بت عیار چون کنمصَعب‌ است کار چارهٔ این کار چون کنم
در عمر خویش باخته‌ام عشق چند بارهر بار صبر داشتم این بار چون‌ کنم
دل را به بند عشق گرفتار کرده‌امجان را به دست هجر گرفتار چون‌ کنم
گوید مرا که در غم و تیمار صبر کنبیهوده صبر در غم و تیمار چون‌ کنم
گر گیرم آن دو زلف و بگیرم مُکابرهتدبیر آن عقیق شَکّربار چون کنم
جان است و دیده آن بت خورشید رخ مرابا جان دیده وحشت و آزار چون‌ کنم
چون آسمان فکند مرا در بلای اوبا آسمان خصومت و پیکار چون‌ کنم
گیرم کنم ز غمزهٔ غمّار او حذربا آن بریده طرهٔ طرار چون کنم
شرح بلای آن بت ز اندازه درگذشتاین شرح پیش سید احرار چون کنم
فرخنده مَجد ملک و پسندیده شمس دیندارندهٔ زمان و فروزندهٔ زمین
از عشق روی دوست مرا خواب و خور نماندبی‌ او قرار و صبرم از این بیشتر نماند
روشن همی نبینم بی روی او جهانگویی به دیدگان من اندر بصر نماند
خونِ جگر ز دیده بپالود آنچه بودپرخون بماند دیده و خون جگر نماند
در روزگار وصل مرا بود سیم و زرچون هر دو خرج‌ کردم چیز دگر نماند
هجر آمد و ز اشک رخم کرد سیم و زرآگاه شد مگر که مرا سیم و زر نماند
از عشق آن دهان که سخن هست از او اثرگشتم چنان که جز سخن از من اثر نماند
زرّین یکی خیالم و اندر دو چشم منالا خیال آن صنمِ سیم بر نماند
فریاد از آن نگار که از عشق او مراجز رنجِ دل ذخیره و جز دردِ سر نماند
گر بی‌هنر بماند دلم در فراق اواندر مدیح صدر اجل بی‌هنر نماند
فرخنده مَجْد ملک و پسندیده شمس دیندارندهٔ زمان و فروزندهٔ زمین
آن بت که بر دلم در شادی فرازکردیک باره بر دلم دری ز مهر باز کرد
زلف جو سام بر دل مسکین من فکندتا بر دلم جهان در خورشید باز کرد
بی‌خواب کرد چشم دلم در فراق خویشتا از خیال خویش مرا بی‌نیاز کرد
رفتم به مسجد از پی او تا دعا کنممؤذّن ز چشم من در مسجد فراز کرد
گفتی همی خراب‌ کند او به چشم خویشهر مسجدی که خلق درو در نماز کرد
آن شب چه بود یا رب کان ماهروی منبا من به خلوت اندر تا روز راز کرد
عذرش به جان شنیدم هر گه که عذر خواستنازش به جان خریدم هرگه ‌که ناز کرد
پنداشتم که دوستی او حقیقت استچون صبح بردمید حقیقت مجاز کرد
کوتاه‌ کرد دست مرا از دو زلف خویشتا چون دو زلف خویش مرا شب دراز کرد
زان ماه دلنواز چو نومید شد دلمآهنگ مدح مِهتر کِهتر نواز کرد
فرخنده مجد ملک و پسندیده شمس دیندارندهٔ زمان و فروزندهٔ زمین
جانا امید من ز دل و جان بریده‌ گیرهرچ آن بتر مرا ز فراق تو دیده گیر
پنهان زخلق جامهٔ صبرم دریده شددر پیش خلق پردهٔ رازم دریده گیر
شخصم ز فُرقت تو چو زر کشیده شدمویم ز حسرت تو چو سیم‌ کشیده گیر
بی‌چشم تو چو چشم تو بختم غنوده شدبی‌زلف تو چو زلف تو قدم خمیده‌ گیر
از آتش دلم به ثریا رسید تفاز آب چشم من به ثَری نم رسیده‌ گیر
ای آهوی لطیف رمیده ز دام منبی‌روی تو روان ز تن من رمیده گیر
گر وصل تو چو برق است از من‌ گذشته دانور هجر تو چو با دست آخر وزیده‌ گیر
برخاسته است فتنهٔ عشق تو از جهانفتنه نشسته‌گیر و جهان آرمیده‌گیر
تا بس نه دیر قصهٔ ما داستان شودصدر زمانه قصّهٔ ما را شنیده گیر
فرخنده مجد ملک و پسندیده شمس دیندارندهٔ زمان و فروزندهٔ زمین
ملکِ زمین مُسَخَّر فرمان او شدستدور فلک متابع پیمان او شدست
تارای او شدست نگهبان ملک شاهحفظ خدای عرش نگهبان او شدست
حق روشن از طریقت و آیین او شدستدین نافذ از عقیدت و ایمان او شدست
رای بشر به نقطهٔ اقبال شهریاربر دایره است و دایره دوران او شدست
جان نبی و حیدر و زهرا و سِیِّدیناندر بهشت شاکر احسانِ او شدست
چون جان او موافق آل پیمبرستجان موافقان همه در جان او شدست
آن‌کس‌که دست او گهر افشاند در سَخامحتاجِ خامهٔ گهر افشان او شدست
بی‌ وحی هست در دل او وهم انبیاتدبیر و رای معجز بُرهان او شدست
وانکس که اهل عقل گزارند خدمتشخدمتگزارِ حاجب و دربان او شدست
وان‌کس‌که گفته‌اند مر او را ثنا و مدحامروز مدح‌ گوی و ثناخوان او شدست
او هست نایب نبی اندر شعار شرعوین شاعر قدیمی حَسّان او شدست
فرخنده مجد ملک و پسندیده شمس دیندارندهٔ زمان و فروزندهٔ زمین
بوالفضل کز فضایل او ملک نام یافتاسعد که از سعادت او بخت‌ کام یافت
آن صاحبی که پیش خدای و خدایگاناز اعتقاد پاک قبولی تمام یافت
تا او به کار دولت و ملت بایستادملت گرفت رونق و دولت نظام یافت
دهری چو اسب توسن بی‌زین و بی‌لگامآهسته شد به عدلش وزین و لگام یافت
چون بر دوام بود به هر شهر خیر اواز شهریار منزلت او بر دوام یافت
گر مهتران به دنیا یابند احتشامدنیا به دین و دانش او احتشام یافت
بس کس که او به جهد همی نام و نان نیافتبی‌جهد در برستش او نان و نام یافت
یابد سلامت از حَدَثان هرکه بامدادبر وی سلام کرد و جواب سلام یافت
در عالم ار امام اُ‌مَم خوانمش رواستکاو را زمانه در همه عالم امام یافت
در وصف روزگارش و در نَعت دولتشدست و زبان و خاطر مداح کام یافت
فرخنده مجد ملک و پسندید شمس دیندارندهٔ زمان و فروزندهٔ زمین
ای مهتری که هم حَسَب و هم نَسَب تو راستروشن دوگوهر از نسب و از حسب توراست
موروث یافتی شرف از گوهر نسبوز گوهر حسب شرف مکتسب تو راست
در ملک خسرو عرب و خسرو عجمرسم عجم تو داری و لفظ عرب توراست
فتنه است بر جمال وکمال فریشتهتا با جمال عقال کمال ادب توراست
تا شب به هیچ وقت موافق به روز نیستزیر قلم‌ موافقت روز و شب توراست
بر روی روز بوالعجبی‌ها کند ز شبدر کار روز و شب قلم بُوالعَجَب توراست
در روزگار اگر دل دنیا طلب بسی استاز خلق روزگار دل دین‌طلب توراست
چونانکه هست خیر تو بی‌ روی و بی‌ریاجود و سخای بی‌سبب و بی‌سلب توراست
بر دهر واقفی تو به اندیشه و ضمیراندیشهٔ شگفت و ضمیر عجب توراست
دین از تو هست خرم و ملک از تو هست شادزیرا که از خلیفه و سلطان لقب تو راست
فرخنده مَجدْ مُلْک و پسندیده شمس دیندارنده زمان و فروزندهٔ زمین
اقبال تو به عالم عِلوی عَلَم کشیدوز فخر بر صحیفهٔ دولت رقم کشید
تا برگرفت زیر قلم ملک شهریاربر نام بدسگالَش گردون قلم کشید
وقتی‌ که بحر فتنه برآشفت وموج زددستت نهنگ‌وار عدو را به دم ‌کشید
چون از وجود خصمان تشویش ملک بودتقدیر بر سر همه خط عدم‌ کشید
هرکس به جهد و عجز ز خصمت‌کشید رنجاو از خَدَم‌کشید و به فضل و کرم‌کشید
دل‌ها ز رنج و فتنه پراکنده گشته بودتدبیر و رای تو همه دل‌ها به‌ هم کشید
درگاه شاه بیت حرم‌کرد و خلق رااز هر وطن به خدمت بیت‌الحَرم ‌کشید
بنمود مردی عرب و رادی عجمبگشاد دست و شغل عرب در عجم ‌کشید
از دولت و سعادت او شادمانه شدآن‌ کس که او نُحوست ایّامِ غم‌ کشید
آسوده شد عراق و خراسان به عدل اووان‌کس که در عراق و خراسان ستم کشید
فرخنده مَجد مُلک و پسندیده شمس دیندارندهٔ زمان و فروزندهٔ زمین
ای مجد ملک سلطان روزت خجسته باددست اجل ز من دامن عمرت ‌گسسته باد
شخصی‌ که یُمن و یسر ز تأیید او بودهمواره بر یَمین و یَسارت نشسته باد
بادی که از رضای خدایش بود نصیبآن باد بر درخت بقای تو جسته باد
آبی ‌که مشتری کشد از چشمهٔ حیاتروی موافق توبرآن آب شسته باد
تیری ‌که برکشد زُحَل از جعبهٔ اجلچشم منافق تو بدان تیر خسته باد
هر کس‌ که در وفای تو سوگند بشکندپشت و دلش به زخم حوادث شکسته باد
بر ما در سعادت و شادی گشاده‌ایبر تو در نحوست و اندوه بسته باد
تا شاخ سرو رسته بُوَد در میان باغسرو هنر ز باغ معالیت رسته باد
تا زلف دوست را به بنفشه صفت‌ کنندهمواره زان بنفشه به دست تو دسته باد
تا در جهان بهار و خزان را کنند وصفجشن بهار و جشن خزانت خجسته باد
فرخنده مَجد مُلک و پسندیده شمس دیندارندهٔ زمان و فروزندهٔ زمین