شمارهٔ ۵۱
آن روی به نیکویی خورشید جهانستیوان یار به زیبایی چون حور جنانستی
خونخواره دو چشم او چون در نگرد شایدگویی که دو جادو را آهنگ به جانستی
گر راز دو زلفینش ایام بدانستیشوریده شدی عالم خورشید نهان استی
کافر بشدی مؤمن, مؤمن بشدی مرتدگر راه وصال او بر خلق بیانستی
ور قیصر رومی را زنار رفیقستیراهش نشدی پنهان عیبش نه عیانستی
ور نعرهٔ مستان را در هجر خطر بودیدایم رقم دولت سروی و بنانستی
گر زخم فراق او بر کوه گذر کردیکُه را به جهان اندر چون موی میانستی