شمارهٔ ۴۸
ای آفتاب یغما ای خَلُّخی نژادههم ترک ماه رویی هم حور ماه زاده
هستی به مهر و خدمت استاده و نشستههم در دلم نشسته هم پیشم ایستاده
گه راز منگشایی زان زلفکان بستهگه اشک منگشایی زان دو لبگشاده
تو سیم ساده داری در زیر مشک سودهمن لعل سوده دارم بر روی سیم ساده
گر بی تو شادی آرم یارم مباد شادیور بیتو باده نوشم نوشم مباد باده
دارم ز دست عشقت دو دست بر سر و دلبر سر یکی فکنده بر دل یکی نهاده
از دیده آب ریزم وز دل فروزم آتشبا هر دو چیز هستم خرمن به باد داده
دیدم بسی عجایب زین طرفهتر ندیدمچشمی پرآب و آتش بر خرمن اوفتاده