شمارهٔ ۹
آمدگه وداع چو تاریک شد هواآن مه که هست جان و دلم را بدو هوا
گرمی گرفته از جگر گرم او زمینسردی گرفته از نفس سرد من هوا
ماه تمام او شده چون آسمان کبودشَکل شهاب او شده چون ماه نو دو تا
چون شاخشاخ سنبل و چون جویجوی سیمزلف و سِرِشکش از بر یاقوت و کَهْرُبا
مانند زنگیای که بر آتش همی تپدزلفش در آب دیده همی کرد آشنا
بنشست نرمنرم و همیگفت زارزاربا آشنا چنین نکند هرگز آشنا
ای از خَطِ وفا شده بیحُجّتی برونبیگانهوار صف زده در مَحْضر جفا
بردی سر از وفا و نبردی وفا به سربه زین بود به مذهب آزادگان وفا
از من بری مشو که من از دل شوم بریوز من جدا مشو که من از جان شوم جدا
از جان و دل به طبع توان بودنت رهیلیکن چو جان و دل نتوان کردنت رها
فرمان بر و مرو که کند رنجه روزگاردست تو از عنان و دل و دست از عنا
در بر مراد دل ز بر دل همی رویبودنْتْ تا چه مدّت و رفتنْتْ تاکجا
گفتمکه ای مرا ز دل و جان عزیزترجان و دلم مکن به بلا خیره مبتلا
از چشم خویش چشمهٔ زمزم مکنکه هسترخسار و حُجرهٔ تو مرا کعبه و صفا
تو دیدهٔ منی و نخواهم کنار خویشاز دیده گشته خالی و از خون دل مَلا
لیکن ز نزد تو به ضرورت همی رومدر شرعْ کارها به ضرورت بود روا
بودن خطاست ایدر و آن خوبتر که منگیرم ره صواب و گذارم ره خطا
اینجا نه حشمت است مرا و نه نعمت استجایی روم که حشمت و نعمت بود مرا
مردم به شهر خویش ندارد بسی خطرگوهر به کان خویش ندارد بسی بها
گر جان ما به ما بگذارند مدتیخرّم شود به وصل دگرباره جان ما
گاه است اگر وداع کنیم وز چشم خویشباریم گوهری که همی بارد از سما
مه بود دلبر من و چون کردمش وداعره پیش روی کردم و مه در پس قَفا
دیدم جهان چو هاویه پردود و پر شرردود آمده به زیر و شرر رفته بر عَلا
بر خاک برفتاده به هم موکب ظلمبر چرخ ایستاده به هم لشکر ضیا
روی زمین ببسته ز جسمانیان نظرروی فلک گرفته ز روحانیان صفا
اندر هوا شهاب تو گفتی همی روددر پیکر شیاطینْ ارواحِ انبیا
گردون چو مرغزار و درو ماه نو چو داسگفتی که مرغزار همی بدرود گیا
گرد آمده ثریّا بر چرخ زودگردچون دانههای سیمین بر چرخ آسیا
سیل مَجّره همچو رهی کاشکاره کردموسی میان بحر چون بر آب زد عصا
اندر شبی چنین که فلک بود مُسْتَویدیدم رهی روان شده از خطّ اِستِوا
در غارهاش یافته طاغوت مُستقرّبر پشتههاش یافته عِفریت مُتّکا
گرماش چون حرارت مَحْرور در تموزسرماش چون رطوبت مرطوب در شَتا
پُر شیر و اژدها همهٔ بیشههای اوچون ناب شیر شَرزه و دندان اژدها
شورابههای بیمزهٔ ناخوش اندروهمچون دهان صاحب عِلّت به ناشتا
گفتی سرابهاش چو صَرْحِ مُمَرّدستاز زیر پای آب در آن همچو آسیا
ریگ اندرو چو آتش و گرد اندرو چو دودمردم چو مرغ و باد مخالف چو گردنا
دیدم سماک را ز بلندیش چون سَمَکدیدم سهیل را ز معالیش جون سها
گاهی ز بیم ذُوبعه خواندم همی فسونگاهی ز ترس وسوسهکردم همی دعا
پرهیز کرده بودم و سوگند خورده نیزکز بهرکام دل نشوم طعمهٔ بلا
از بس که کرد چشم تو نیرنگ و جادوییبرهیز من هدر شد و سوگند من هَبا
پشتم دو تا نه از پی آن شد که عشق توباری بر او نهاد ز اندیشه و عَنا
گم شد دلم ز دست و به خاک اندر اوفتادکردم ز بهر جستن او پشت را دو تا
تا عشق تو رها نکند جان من ز دستمنکیکنم ز دست سر زلف تو رها
دُرّ گرانبهایی و دارم تو را عزیزآری عزیز باشد دُرّ گرانبها
بودم درین تفکر و اندیشه کز فلکآواز داد دولت و گفتا که مَرحَبا
ای از پی مراد به حضرت نهاده رویرایت سوی امید و امیدت سوی قضا
شعرت همه معانی و لفظت همه نُکَتطبعت همه مدایح و دَرجَت همه ثنا
زودا که پادشا کُنَدَت بر مراد دلدیدار و خدمت شرفالملک پادشا
بوسعد، نجم سعد و محمد، سپهر حمدکز سعد و حمد یافت معالی وکبریا
صدری که در شمایل و اخلاق لطف اواز کِبریاست محض نه کِبرست و نه ریا
معلوم شد که نام فتوت به ذات اومختوم شد چنانکه نبوت به مصطفا
ملک زمین به کلک و بنانش قرار یافتچون دین به ضربت و شرفِ تیغِ مرتضا
بینم همی معاینه از مُکرَمات اوهرچ آن شنیدهام زکرامات اولیا
دنیا چو بوستان شد و ذاتش درو چو گُلانعام او مَطَر شد و احسان او صبا
بیآرزوی مدحش و بیشوق دیدنشاندر زبان و دیده بَکَم باشد و بُکا
ای شغل مهتران ز کمال تو با نَسَقوی کار کِهتران ز نَوال تو با نوا
خاک سُم ستور تو سادات ملک رادر مغز عنبر آرد و در چشم توتیا
مدح تو خاک در کف مادِح چو زر کندگویی که هست مدح تو جزوی زکیمیا
از تو سوال کرد ندانند سائلانکز وهم سائلانت زیادت بود عطا
فردا خدای عرش به عقبی دهد ثوابآن را که همت تو به دنیا دهد جزا
دست مبارک تو سخای مصورستهرگز ندیدام که مصور بود سخا
گر طعنهای زنند تو را دشمنان بهقصدچون گرد و چون غبار شد اندر هوا هبا
بر آسمان ملک تویی همچو آفتاباز گرد و از غبار چه نقصان بود تو را
وهم تو در کفایت اگر مرکبی بوددر مرغزار دین و دیانت کند چرا
نقصان و طعنه بر تو روا نیست همچنانچون و چرا بر ایزد بیچون و بی چرا
نقص تو گشت باز سوی دشمنان توکوه است بانگ و نقص تو درکوه چون صدا
پاک آفرید شخص تو را کردگار فردآلوده کی شود به سخنهای ناسزا
در ملک شاه خدمت تو بیخیانتی استچون در سَحر عبادتِ پیرانِ پارسا
این یک دو مه که بر سر ما بندگان گذشتبودیم سر به سر همه با ناله و بُکا
پر گشت گوش ما همه زاری ز خلق دونگه رنج و گه سلامت و گه خشم و گه رضا
فارغ نداشتیم زبان از ثنا و شکربیش از دعا و شکر چه باشد به دست ما
منت خدای راکه همی بینمت به کامدر خانه سعادت و بر مسند سنا
با من دل است و دیده و جان گر رضا دهیاز دیده تحفه سازم و از جان و دل فدا
فخر آورم به حضرت درگاه تو همیچونانک رومیان به صلیب و کَلیْسیَا
در خدمت و ثنای تو پاک است سر منبر سر من بسنده بود شعر من گوا
تا از سپهر چیره صلاح آید و فسادتا بر زمین تیره بقا باشد و فنا
بادا فساد آن که نخواهد تو را صلاحبادا فنای آن که نخواهد تو را بقا
یار تو باد صحت و یار عدو مَرَضجفت تو باد راحت و جفت عدو بلا
احوال تو چو رسم تو بینقص و غایت استاقبال تو چو عقل تو بیحد و منتها
خندان همیشه بخت تو از شرفه شرفنازان همیشه عمر تو در روضهٔ رضا