گنج

شمارهٔ ۷۶

شاهی که عدل و جود همه روزگار اوستتاریخ نصرت و ظفر از روزگار اوست
قفل غم و کلید طرب روز بزم اوستاثبات عدل و نفی ستم روز بار اوست
والی به حد شام یکی پهلوان اوستعامل به حد روم یکی کاردار اوست
احسان او نگار گر ملک شد مگرزیرا که شرق و غرب همه پرنگار اوست
نندیشد از پناه و حِصار مخالفانتا عصمت خدای پناه و حصار اوست
از کار زار او اجل اندر رسد به خصمگویی اَجَل مقدمهٔ کار زار اوست
شمشیر آبدارش شیری است از قیاسشیری که مغز اَهْرِمنان مرغزار اوست
هست او به شاهی از همه آفاق اختیارتا قهر کفر و نصرت دین اختیار اوست
آموزگار خلق هنرهای او بس استزیرا که در هنر خرد آموزگار اوست
هر شاه راکه بخت بلندست و کامکاراز دولت بلند و دل کامکار اوست
هرگنج و خواسته که نهادست در زمیناز بهر تَفْرَ‌قه همه در انتظار اوست
بر یک مکان مخالف او را قرار نیستتا بر سریر ملک ولایت قرار اوست
بغداد دار ملک شد و بزم نوبهارآرایش و شکفتن باغ از بهار اوست
اندر خورش نثار چه آرند بر زمینکز آسمان سعادت کلی نثار اوست
بشکفت نو درختی از باغ دولتشفرخ یکی درخت که اقبال یار اوست
ملک و شعار دولت او پایدار بادکاشعار شاعران جهان در شعار اوست