شمارهٔ ۷
هرکه آن چشم دژم بیند و آن زلف دوتااگر آشفته و شوریده شود هست روا
منم اینک شده آشفتهٔ آن چشم دُژَممنم اینک شده شوریدهٔ آن زلف دو تا
هوشمن درلب ماهی است به قده سروسهینوش من بر کف سروی است به رخ ماه سما
تا بریگشت ز من هوش ز منگشت بریتا جدا گشت ز من نوش ز من گشت جدا
گر خطاکرد و جفا جان و دل و دین من استروی برتافتن از صحبت او نیست روا
به خطائی تن و جان را نتوان داد ز دستبه جفائی دل و دین را نتوان کرد رها
بت منکودک و نازک لب و نازک دهن استزو خطایم چو صواب است و جفایم چو وفا
برنگردم به جفا از دهن کوچک اووز لب نازک او بازنگردم به جفا
شکری از لب اوگرچه به صد دینارستسه شکر را بدهم من به همه حال بها
که به یک بار بهای سه شکر زان دو لبشبه عطا یافتم از همت فَخرُالامرا
مَجْدِ دولت سرِ میران و بزرگان عَجَمتاج دین سرور فرخ پی فرخنده لقا
بومحمد که به پیروزی ازو یافتهاندآل محمود منیعی شرف و عز و علا
آن هنرمند که در جاه ندارد مانندوان جوانمرد که در جود ندارد همتا
نام حَسّان و منیع از پدرش زنده شدستکه نبیره به هنر زنده کند نام نیا
پدرانش را تا خالد اگر برشَمُرمهمه باشند سراسر امراء و وزرا
چار چیز از عرب و از عجمش میراث استز عرب جود و شجاعت ز عجم فرّ و بها
قمر از شمس درخشنده ضیا وام کندوز دلش وام کند شمس درخشنده ضیا
عکس خورشید بدزدد ز فلک ابر بهارجامهٔ حور بیارد ز جَنان باد صبا
تا مگر حاجب او سازد از آن عکس کمرتا مگر ساقی او دوزد از آن جامه قبا
در مسیر قَدَمش چشم گشادست قَدَربر صریر قلمش گوش نهادست قضا
هم قدر را ز مسیر قدمش هست شرفهم قضا را به صریر قلمش هست رضا
تا بدین شهر ز عدل و نظرش بهره رسیددفع کرد ایزد از این شهر همه رنج و بلا
ای مقیمان نشابور بخواهید مدامحشمت او گه و بیگاه ز ایزد به دعا
که اگر شهر شما را نبود حشمت اوسخت بیرونق و بیقدر بود شهر شما
منم آن شکرگزاری که به سعی کَرَمشداد سَعد فلکی کار مرا نور و نوا
نقطهٔ همتش آورد به یک بار بروندل رنجور من از دایرهٔ خوف و رجا
چون به دریای معانی و معالی بگذشتکرد چون لؤلو مکنون سخن من به سَخا
جز کریمی نکند لولو مکنون ز سخنجز کلیمی نکند صورت ثُعبان ز عصا
هر کریمی که عطا داد مرا درخور منبعد از آن داد که بشنید دو صدگونه ثنا
تاج دین است سرافراز کریمان جهانکه ثنا را ز کریمی به سَلَم داد عطا
گرچه خدمتگر شاهانم و استاد سخنورچه مدّاح بزرگانم و میر شعرا
هیچ مَمْدُوح در آفاق نیابم به ازوکه به سه شعر دهد سیصد دینار مرا
گر بر این حال دلیلی و گواهی شرط استشکر من هست دلیل و کرمش هست گوا
ای یک احسان تو رخشنده تر از ده خورشیدای ده انگشت تو بخشندهتر از صد دریا
صفت ذات خدای است جلال تو مگرکه بر او هیچ کسی را نرسد چون و چرا
چیست از رحمت و انصاف وز تحقیق نظرکه نکردی تو در این شهر بهجای ضُعفا
عدل کردی و ز عدل است تو را در دو جهانرحمت و مَحمِدَت از خالق و مخلوق، جزا
همچنین باش و پشیمان مشو از کردهٔ خویشکانچه امروز بکاری بهبر آید فردا
گر بتابی تو از این شهر سوی خانه عنانآتش و دود دل خلق برآید ز قفا
اندر این شهر ثواب تو به یک ساله مقامبیش از آن آن است که صدساله کنی حجّ و غَزا
یک زمستان دگرباش درین شهر مقیمعزم رفتن مکن و داغ مَنِه بر دل ما
تا بدان وقت که از خاک گیا بر رویدمده این امّت دل سوخته را سر به گیا
ای سخنهای تو اصلی همه بیزرق و فریبوی صِلَت های تو طبعی همه بیروی و ریا
من زُ شکر تو یکی خانهٔ نو ساختهامکه به دیوار و به سقفش نرسد دست فنا
خانهٔ شکر تو را تا که بقا خواهد بودخانهٔ دولت و اقبال تو را باد بقا
ظفرت زیر عَلَم باد و طَرب زیر نگینتا هوا زیر اثیرست و زمین زیر هوا
همچنین بادی با حشمت و با نعمت و نازخرّم و تازه رخ و شاد دل و کامروا