شمارهٔ ۵
آفتاب اندر شرف شد بر جهان فرمانرواکرد دیگرگون زمین و کرد دیگرسان هوا
داد فرمان تا کند در باغ نقاشی سحابکرد یاری تا کند در راغ عَطّاری صبا
گلبن از یاقوت رمّانی نهد بر سر کلاهیاسمین از پرنیان سبز بر بندد قبا
هرکجا باشد بیابانی ز بیآبی چو تیهابر نوروزی زند بر سنگ چون موسی عصا
تا کنند از مرکبان در موج فوجی تاختنتا کنند از آهوان در سیل خیلی آشنا
هست در عالم خلایق راکنون وقتنظرهست در صحرا بهایم را کنون جای چرا
سرخ شد منقار کبک و سبز شد سم گوزنتا توانگر گشت کوه از لاله و دشت از گیا
شنبلید و لالهٔ نعمان به روی سبزه برهست پنداری به مینا در، عقیق و کهربا
خصم سوسن گشت نرگس چشم او زان شد دُژمعاشق گل شد بنفشه پشت او زان شد دو تا
بلبلان وقت سحر گویی همی دستان زنندپیش تخت ناصرالدین مطربان خوش نوا
قمریان گویی همیگویند شاه شرق راروز آدینه خطیبان بر سر منبر دعا
شاه روزافروز ابوالحارث ملک سنجر که هستپادشا گوهر خداوندی، عجم را پادشا
آن جهانگیری که هست او بر سریر مملکتآفتاب خسروی بر آسمان کبریا
بازوی دولت خطاب و افسر ملت لقباز ملوک عالم او دارد که هست او را سزا
بازوی نصرت به این بازو همی گردد قویافسر ملت به این افسر همیگیرد بها
بخت عالی چون به درگاهش رسد هر بامدادخاک درگاهش به چشم اندر کشد چون توتیا
شکر او گویند در خُلد برین با یکدگرهر زمان جان ملک سلطان و جان مصطفا
آن همیگوید که صافی شد به عدلش ملک منوین همیگوید که باقی شد به تیغش دین ما
او سلیمان است و تیغ تیز او انگشتریوین مبارک پی وزیرش آصف بن برخیا
پهلوانان سپاهش روز بزم و روز رزمچون پری و دیو در فرمان او فرمانروا
رای هر یک عالم آراید همی چون آفتابخشم هر یک دشمن او بارد همی چون اژدها
عز دین جان معزالدین بیفروزد همیزان کجا کردست با فرزند او عهد و وفا
تیغ تیز نصرتالدین نایب است از ذوالفقارزانکه او در نصرت دین نایب است از مرتضا
از لطافت آسمان تفضیل دارد بر زمینهست با هر دو به تایید و سعادت آشنا
گر دلیلی باید این را طالع او بس دلیلور گواهی باید آن را طینت او بس گوا
شد ز رای این وزیر و دانش این دو امیرکار این خسرو عجب چون معجزات انبیا
ای فزوده گوهر سلجوق را عز و شرفداده ملک و دولت مُوروث را نور و نوا
رنجِ قارون است حاسد را ز تو روز نبردگنج قارون است سائل را ز تو روز عطا
با عنا باشد کسی کز حکم تو تابد عنانبیهوی باشد کسی کش سوی تو باشد هوا
بادِ عدل تو بگرداند بلا از دوستانآتش شمشیر تو بر دشمنان بارد بلا
درگه میمون توکعبه است و دستت زمزم استپایهٔ تخت تو رکن است و رکاب تو صفا
گر به خواب اندر ببیند رایت تو رآی هندور نبرد لشکر تو بشنود خان ختا
از فَزَع شوریده گردد رآی را تدبیر و رآیوز نهیب اندیشهٔ خان ختا گردد خطا
بر سریرِ خسروی بادت بقای سَرمدیتا بود خاک و هوا و آب و آتش را بقا
دشمنت را باد همچون آسیا پر آب چشمتا همیگردد سپهر آبگون چون آسیا
تهنیت کرده تو را میران به صد جشن چنینشاعران گفته به هر جشنی تو را مدح و ثنا