شمارهٔ ۴۶۲
دلم چون دهان کرد کوچک دهانیتنم چون میان کرد نازک میانی
ز عشاق آفاق جز من که داردتنی چون میانی دلی چون دهانی
به شیرین زبانی توان برد دل رادل از دست من برد شیرین زبانی
نگاری، کشی، خوش لبی، ماهروییبتی، دلبری، دلکشی دلستانی
پری چهره و پرنیان پوش یاریپری راکه دیدست در پرنیانی
به بالا و رخسار هست آن سمنبرچو سروی که بار آورد گلستانی
چو تیر است و من در غمش چون کمانمشنیدی به فرمان تیری کمانی
نگار من آمد بلای دل منخریدم بلای دلی را به جانی
منم عاشق و مهربان دلبری راکه نامهربانی کند هر زمانی
چو من مهربانی که دیدست هرگزشده عاشق روی نامهربانی
زیان است عشق بتان عاشقان راندادست کس عاشقی را امانی
ز مدح خداوند من سود کردمگر از عشق معشوق کردم زیانی
معین همه مملکت بوالمحاسنکه دارد ز سعد فلک ترجمانی
کریمیکز او محتشمتر ندیمینبوده است در پیش صاحب قرانی
چنو در خردمندی و نیکنامیبزرگی برون نامد از خاندانی
خداوند تخت است و از فر بختشتوانا شود زود هر ناتوانی
جهانی است اندر قبایی به همتکه دیده است اندر قبایی جهانی
همی دولتش برتر از عرش بینمچو عرش است برتر ز هر آسمانی
ز دوری که گردن کند بر سعادترسد هر زمان نزد وی کاروانی
که دارد جز او بر ستور بزرگیز دولت رکابی، ز نصرت عنانی
دل پاک او قلعهٔ دانش آمدز عدل آمد آن قلعه را پاسبانی
هوای بسیط است جودش هماناکه خالی نبینم ازو هر مکانی
نه چون دست او جود را کارسازینه چون کلک او ملک را قهرمانی
یکی مرغ زرین که بر لوح سیمینبود مشکباری و عنبر فشانی
خمیده چو تیری جز او را ندیدمکه پیوسته سرکش بود چون کمانی
رونده بود چون روان و تو گوییز دست خداوند دارد روانی
ازو عقل در فضل کرد اقتراحیوزو بخت در جود کرد امتحانی
چو مهرست لیکن ندارد زوالیچو بحرست لیکن ندارد کرانی
تن بد سگالان او را ز محنتعذابی است در زیر هر استخوانی
بود میهمانش همیشه سعادتکجا چون سعادت بود میهمانی
سزد میزبان چون معین ممالککزو به نبیند دگر میزبانی
بلند اخترا سرورا کامرانانبینی تو چون خویشتن کامرانی
تو آنی که در حق من همت تودهد هر زمانی ز دولت نشانی
من آنم که در مدح تو خاطر منشکفته است و تازه است چون بوستانی
نه تنها منم شاکر نعمت توکه شکر تو گوید همه خان و مانی
یقین کردی اکنون به اقبال و همتاگر بود در خاطر من گمانی
توانم شدن تا به چرخ برین براگر سازم از همتت نردبانی
بدینسان که احسان وجود تو بینمتو را گنج قارون نیرزد به نانی
الا تا گل افشان بود هر بهاریالا تا زرافشان بود هر خزانی
سخاپرور و شاد دل باش و می خوربه هر نو بهاری و هر مهرگانی
به روزی ضمان کردی از خلق عالمبه دولت تو را باد ایزد ضمانی