شمارهٔ ۴۵۵
بر هوا ابر بهاری سیم پالاید همیبر زمین باد شمالی مشک پیماید همی
گُلْستان نقاش گشت و نقشها سازد همیبوستان عطار گشت و عطرها ساید همی
هر درختی در چمن چون دختر رز حامله استبَچّگانِ رنگرنگ و گونهگون زاید همی
دارد از کافور کهسار افسری بر فرق خویشنور خورشید افسر از کُهسار بِرباید همی
از سوی بالا به پستی سیل بشتابد همیوز سوی پستی به بالا ابر بگراید همی
شب همی کاهد چو عمر دشمنان شهریارروز همچون دولت و ملکش بیفزاید همی
خسرو دنیا ملکشاه آنکه اندر باغ ملکدست عدلش سرو دولت را بپیراید همی
سیرت او دفتری هر ماه بنگارد همیدولت او کشوری هر سال بگشاید همی
گرچه آزادی بهر حالی بِه است از بندگیخسروان را بنده بودن پیش او شاید همی
کار عالی همتس بخشیدن و بخشودن استزان که دایم یا ببخشد یا ببخشاید همی
عادت او روز و شب گرد جهان برگشتن استآفتاب است او که ازگردش نیاساید همی
شرق تا غرب جهان اندر خط پیمان اوستپادشاهی و خداوندی چنین باید همی
هست بیپیغمبری چون معجز پیغمبرانهر چه اندر روزگار او پدید آید همی
زهر باید هر ملک را تا نهان دشمن کشدکین او زهری است کاندر حال بگزاید همی
وان زدوده تیغ گوهردار او چون صیقل استکز دل کفار زنگ کر بزداید همی
خسروان دعوی بیبرهان فراوان کردهاندشاه چون دعوی کند برهانش بنماید همی
بیش ازین برهان چه باید کاو هنوز اندر عراقدر بخارا خطبه از نامش بیاراید همی
ای جوان دولت جهانداری که دست روزگارجامهٔ عمر تو را هرگز نفرساید همی
در جهانداری تو را ایام بپسندد همیمهتران را کهتری حکم تو فرماید همی
هم برین سیرت بمان و هم برین عادت بپایتا فلک ماند همی و تا زمین پاید همی
باد ،عمرت جاودان تا در بهار و در خزانباده پیمایی که دشمن باد پیماید همی