گنج

شمارهٔ ۴۵۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اری۴۶ بیت
چون سخن گوید یابم ز دهانش خبریچون کمر بندد بینم ز میانش اثری
زان نگویم خبری تا که نگوید سخنیزین نبینم اثری تا که نبندد کمری
هست هر بوسه چو شیرین شکری از لب اوهست هر قطره ازین دیده چو رنگین ‌گهری
کس به‌ گوهر نخرد گرچه عزیزست شکرمن به‌ گوهر بخرم‌ گر بفروشد شکری
نشوم بر دگری فتنه ‌که دل نیست مراوز پس آنکه دلم برد نجویم دگری
دل یکی بود بر او فتنه شدم بر یک تندگری باید تا فتنه شوم بر دگری
کیسه از سیم و دل از سنگ جداکرد مراآنکه چون سنگ دلی دارد و چون سیم‌بری
در حَجَر نیست به پاکی چو تن او سیمیبر زمین نیست به سختی چو دل او حجری
من و او هر دو دل و دیده همی بازیدیمرایگان داد و بدادم من و کردم خطری
دل من برد به افسون و ندانستم منکه به افسوس زمن برد دل افسانه گری
دوش بر دست به افسوس دلم وین بترستکه ز افسوس بر امروز ندارم خبری
هم خبر یابم و هم باز ستانم دل ازوگر کند سیّد احرار به کارم نظری
عمدهٔ ملک خراسان شرف دین هدیمایهٔ مهر محمد بسزا ناموری
پسر فضل‌ کریمی که به افضال و کرماز جهاندار بشیرست سوی هر بشری
هست نامش زخرد در همه عالم مثلیهست رسمش زهنر در همه ‌گیتی سمری
نیست کس را به کمال خرد او خردینیست ‌کس را به جمال هنر او هنری
بهتری را چو خصال پسران برشمرندنبود بهتر ازو هیچ پدر را پسری
مهتری را چو حدیث پدران یاد کنندنبود مهتر ازو هیچ پسر را پدری
قلمش‌گرچه ضریرست ونبیند بدو نیکنیست چشم قلمش را زضریری ضرری
هرکه در ضعف دل و قوت چشمش نگردکاملی بیند گرد آمده در مختصری
طرفه ابری است‌ که از لجّهٔ دریا همه روزبر سمن برگ همی بارد مشکین مطری
من به دریا کف او را به چه تشبیه کنمکه بود دریا در پیش کف او شَمَری
ای دلیری که به هرکار که تو عزم کنیعزم تو همچو قضا خندد بر هر قدری
بر تو از تیر حوادث نرسد هیچ گزندتا بود پیش تو از عصمت ایزد سپری
حلم چون‌ کوه تو بگشاید صد چشمهٔ عفوهرکجا زاتش خشم تو برآید شرری
مال‌هایی که به صد سال فلک جمع‌کندپیش یک روزه سخای تو ندارد خطری
جفت باید که بود رای تو بارایت شاهتا زجزوی سفرش خیزد کلی حضری
مدد از ایزد و نصرت بود آن دولت راکاندر آن دولت باشد چو تو تدبیرگری
آن سلف زنده بودکاو چو تو دارد خلفیوان شجر زنده بود کاو چو تو دارد ثمری
دیده دیدار تو را فضل نهد بر خورشیدوانکه‌ گوید نه چنین است بود خیره‌سری
زانکه از دیدن خورشید بصر رنجه شودنشود رنجه ز دیدار تو هرگز بصری
رمضان شد چو غریبان ز بر ما به سفرا‌یْنتْ فرّخ شدن و اینْتْ مبارک سفری
شدنش بود به هنگام که از آمدنشخشک شد هر دهنی تافته شد هر جگری
توبهٔ ما چو یکی شاخ سرافراشته بودخُرد بشکست چو شوال بر او زد تبری
بینم اندر دل احرار دگرگون طربیبینم اندر سر عشاق دگرسان بطری
به شب و روزکنون باده کشد مالامالآن‌که در شام و سحر آب کشیدی قدری
بَدَل آب کنون باده ستان هر شامیبَدَل طبل‌ کنون چنگ شنو هر سحری
ساقیان چون قَمَرانند و چو زهره است شراببستان زهرهٔ زهرا زکف هر قمری
چو به میدان مدیح تو مباهات کنمطبعم انگیزد بر لفظ ز معنی حشری
چون بپردازد طبعم ز یکی معنی خوبخاطرم زود فراز آرد از آن خوب‌تری
بر لب جوی درختی است زمدح تو دلمکه بر او نیست به جز شکر تو برگی و بری
هرکجا نشر کنم مدح تو چون آب روانباد دریا ز سعادت بر تو چون شَمَری
تاکه در اول هر سال ز تاریخ عربجز محرم نبود پیشرو هر صفری
در همه وقت ظفر پیشرو فتح تو بادسوی عزت ز ز ظفر باد شما راگذری‌
عید تو فرخ و صوم تو پذیرفته خدایبر تو بگشاده ز شادی مه شوال‌، دری
دولت و حشمت و اندازهٔ عمر تو چنانکدر شمارش نرسد وهم ستاره شمری