گنج

شمارهٔ ۴۴۶

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ری۳۰ بیت
گشت تابنده ز گردون معالی قَمَریگشت تابنده ز دریای معانی گهری
سال تو فرخ و فرخنده شد از شادی آنکملک‌العرش عطا داد ملک را پسری
ملک باغ‌ است و در آن باغ‌ ملک سنجر هستشجری تازه که آورد نو آیین ثمری
همه آرایش باغ از شجر و از ثمرستاینتْ میمون ثمری وینتْ همایون شجری
دیرگاه است که تا گوش بزرگان جهاننشنیدست از این بهتر و خوشتر خبری
آنکه در ملک بدین سور همی مژده دهدهست‌گویی سخن اندر دهن او شکری
از ثری تا به ثریا همه جشن است اکنونوز ثریا همه سورست‌ کنون تا به ثری
گر ملک شاه زدنیا به‌سوی عقبی شدآنک آمد به‌سعادت سوی دنیا دگری
آمد آن پاک‌نژادی که سوی طالع اوهست سعدین فلک را به سعادت نظری
آمد آن خسرو عادل‌که به انصاف و به عدلاز جهاندار بشیرست سوی هر بشری
آمد آن شاه که در دولت دین خواهد بودهمجو جد و پدر خویش به حق دادگری
مملکت‌ گیرد و لشکر کشد و گنج نهدهست در طالع او زین همه معنی اثری
شهریارا، تو درختی و بر توست پسراینت شایسته و بایسته درختی و بری
نه عجب‌گر پسری چون پسر تو نبودکه نبود از ملکان چون پدر تو پدری
هست در بزم تو هر روز دگرسان طربیهست در رزم تو هر سال دگرگون ظفری
بارها عزم سفر کرده‌ای از بهر ظفرو آمدستی به حضر با ظفر از هر سفری
گر به فغفور فرستی ز غلامان سپهیور به چپیال فرستی زسواران نفری
هر دو آیند میان کرده به کردار کمانپیش تو بسته به خدمت به میان بر کمری
ندهد دل به خلاف تو مگر تیره دلینکشد سر ز وفاق تو مگر خیره‌سری
در مصافت فَزَع و مشغلهٔ حَشر بدیدآنکه آورد به رزم تو ز توران حشری
گاه پیکار برآید زدل اعدا دودگر رسد ز آتش تیغ تو به اعدا شرری
هرکه یک‌شب به خلاف توکند دیده فرازنبود تا به قیامت شب او را سحری
تیغ تو خلق جهان را زبلاها سپرستدر جهان جز تو که کردست ز تیغی سپری
چشم بر جود تو دارند همه خلق جهانکه جهان جمله به چشم تو ندارد خطری
گرچه اندیشه زهر چیز همی برگذردچون به قدر تو رسد نیز نیابد گذری
نیست ممکن ‌که به فرّ تو بود هر ملکینیست ممکن که چو یاقوت بود هر حجری
دانشت هست و جوانی و جوانمردی هستبیشتر زین نبود در همه عالم هنری
تا جهان است تو باشی مَلِک تا‌جورانبر رکاب تو به خدمت سر هر تاجوری
شادمان از تو به فردوس برین جان پدربخت بر بزم تو بگشاده ز فردوس دری
جام زرّین تو پر گشته ز یاقوت روانساقی بزم تو یاقوت‌لبی‌، سیم‌بری