گنج

شمارهٔ ۴۴۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: استی۱۵ بیت
شهریارا بر سر دولت نثاری کرده‌ایدر بهار از شادی و رامش بهاری کرده‌ای
ما شنیدیم از بزرگان قصهٔ هر روزگارروزگار ما به از هر روزگاری کرده‌ای
جسته‌ای شکر خدای و کرده‌ای دین را عزیزنیک‌نامی جسته‌ای شایسته کاری کرده‌ای
پادشاهان پیش ازین گر رسم نیکو داشتندتو ز رسم پادشاهان اختیاری کرده‌ای
در جهانداری حصار از سنگ و آهن ساختندتو ز بخت و عدل و دینداری حصاری‌ کرده‌ای
تا تو را دادست یزدان هیبت و فرّ علیتیغ گوهردار را چون ذوالفقاری کرده‌ای
کی توان خواندن تو را چون رستم و اسفندیارتا تو بر تخت شهنشاهی قراری کرده‌ای
بینم اندر لشکر تو صدهزاران شیر نرهر یکی را رستم و اسفندیاری کرده‌ای
در همه‌ کاری تو را میمون و فرخنده است فاللاجرم فرخنده و میمون شکاری کرده‌ای
چون سپهری کرده‌ای خاک زمین از نعل اسبوز سپاهت دشت را چون کوهساری کرده‌ای
من چنان دانم همی‌ کز خون نخجیر حلالکوهسار و دشت را چون لاله‌زاری کرده‌ای
ای خداوندی که بخت توست بر گردون سواربنده را بر مرکب دولت سواری کرده‌ای
گوش دولت بشنود چون من ثنا گویم تو راکز هنر درگوش دولت گوشواری کرده‌ای
تا جهان باشد بمان در زینهار کردگارزانکه در گیتی به شاهی زینهاری کرده‌ای
با سعادت باشیا هرجا که باشی نیکبختکز سعادت بخت را آموزگاری کرده‌ای