گنج

شمارهٔ ۴۴

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ست۳۳ بیت
ایام و‌َرد و موسم عید پیمبرستگیتی ز بوی هر دو سراسر معطرست
گلزارها به آمدن آن مزین استمحراب‌ها به آمدن این منوّر ست
آن مونس و حریف می و نَقل مجلس استوین همره خطیب و مُصّلی و منبرست
آن با عقیق و بُسّد و یاقوت وکهرباستوین با گلاب و غالیه و عود و عنبرست
در بزم آب انگور آن را مسلم استدر شرع خون قربان این را میسرست
هرجند خرمند ز هر دو جهانیانمقصود هر دو خرّمی شاه سنجرست
شاه و خدایگان همهٔ خسروان شرقآن خسروی که ناصر دین پیمبر است
او تاج ملت و عَضُد دولت است از آنْکْبر دشمنان ملت و دولت مظفرست
از عدل و از سخاوت او بهره یاب شدچندانکه بر بسیط زمین شهر و کشور است
ملک جهان رسید ز جدّ و پدر به اوزین روی همچو جد و پدر ملک‌پرورست
هم در جهان ز جدّ و پدر هست یادگارهم در صلاح ملک سهیم برادرست
گر آفتاب نور همی‌گسترد به روزدیدار او به روز و به شب نورگسترست
لشکر بود میانهٔ صف پشت سروراناو از هنر میانهٔ صف پشت لشکرست
هرگز زگرد لشکر او روی برمتابکان توتیای دیدهٔ گردون و اختر است
اسبی که هست خسرو عالم برو سوارگویی ‌که باد زیر سلیمان مسخر است
خسرو براو نشسته به ناورد تاختندریای اخضرست‌که بر چرخ اخضرست
تیغی‌که برکشد ملک شرق از نیامگویی ‌که صاعقه است نه شمشیر و خنجرست
اندر نیام خویش کبودست چون سپهرو اندر میان معرکه مریخ پیکر است
تیری که مرغ‌وار بپرد ز شست شاهشاهین نصرت است و مخالف کبوترست
در کارزار طعمهٔ او نقطهٔ دل استدر صید آشیانهٔ او دیدهٔ سرست
رفتار او صواب بود هرکجا رودکاورا قضا همیشه ره آموز و رهبرست
ای خسروی‌ که‌ گفتن نام تو در مدیحچون در نمازگفتن الله اکبرست
گویی ز بهر نصرت اسلام و قهر کفرتو حیدریّ و تیغ تو شمشیر حیدرست
واندر زمانه قصه و اخبار فتح تومعروف‌تر ز قصه و اخبار خیبرست
همواره دوستان تو را چهره چون‌ گل استپیوسته دشمنان تو را روی چون زرست
بر چهره آن جماعت و بر روی این‌ گروهگوی رضا و خشم تو گلکار و زرگرست
هرچند در بلاد خراسان مقام توستسهم تو در ولایت فَغْفُور و قیصرست
پرنقش آزر است ز گل باغ و بوستاندر موسمی‌که جشن براهیم آزر است
ایوان تو به بزم بهاری منقش استمیدان تو به رزم سپهری مصور ست
عیشی خوش است با گل و با عید خلق رامی ‌نوش ‌کن ‌که می به چنین وقت خوشتر است
از چنبر وفای تو بیرون مباد بختتا آسمان آینه‌گون همچو چنبر است
زیر نگین و زیر رکاب تو باد ملکتا خاک زیر آب و هوا زیر آذر است
چون روز عید باد همه روزگار توکه ایام دشمنان تو چون روز محشر است